هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

اولین های هدیه

سلام عشقم این اولین تکلیف مدرسه البته بگم همون روز اول تکلیفت رو جاگذاشتی بعد من برات اوردم مهد روز 5 شنبه 27 اذر اولین هدیه یلدای هدیه اینم اولین عکس هدیه تو مهد عزیز دلم دیروز روز اول ربیع الاول روز تولد قمری تو بود تولدت مبارک باشه عشقم راستی شب یلدا رفتیم خونه مامان نرگس عمو جابر اینام بودن خیلی هم خوش ذشت عصر همون روزم رفتیم خونه عمه حدیقه پدرت سفره برای امام حسن داشتن که اونجا هم عمه ذلفا رو دیدی کلی بهت خوش گذشت امروز هم برای دوره رفتیم خونه دوستم که مامان پانیذ بود خاله بهجت که البته فامیل پدرت هم می شهکه کلی با پانیذ بازی کردین و اتیش سوزوندین دوستت دارم عشقم برای مهگلم سلام ع...
4 دی 1393

روزهای گذشته

سلام عشقم ببخش دیر به دیر مطلب می ذارم دلم می خواد زودتر بیام اما هر بال یه کاری پیش می یاد دختر قشنگم این روزها حسابی سر گرم هستی ماه پیش روز 28 ابان رفتیم ورامین و تا7اذر اونجا موندیم خیلی خوش گذشت رفتیم خونه زندایی مریم خونه خاله مریم دختر عموی من خلاصه حسابی تفریح کردیم چند روز قبل از این که بریم قرار بود از طرف مهد برین اردو اما چون هوا سرد بود نرفتین من فکر می کردم در این فاصله بچه هارو بردن اردو اما وقتی برگشتیم روز 10 اذر با دوستات رفتین الدو(اردو) ظاهرن خیلی هم لذت بردین چون هنوز هم بعضی وقتا شروع می کنی به تعریف کردن از مثلا می گی خاله فهیمه منو بغل کرد از سرسره پیچ پیچی سر خوردیم یا منو نرگس روی یه صندلی نشستیم اینم بگم م...
24 آذر 1393

عاشورا و تاسوعا

سلام عشقم امروز روز 11 محرم و ما امسال تا روز 9 محرم آمل بودیم و چند باری رفتیم تکیه محل پدرت و شما حسابی شیطونی کردی البته بگم دو دفعه اول زهرا هم بود اما دفعه آخر دیگه اونا نبودن روز تاسوعا هم ساعت 10 صبح حرکت کردیم به سمت ورامین و دیروز یعنی عاشورا بعد از نهار برگشتیم معمولا اینجوری نمی ریم ورامین اما این بار چون دوست پدر همراهمون بود زود برگشتیم اما همین که برای مراسم این دو روز اونجا بودیم خیلی خوب بود خیلی از فامیلا رو هم تو این دو روز دیدیمالبته مثل فیلمی که روی دور تند باشه همه چیز تند تند اتفاق می افتاد دوستتتتتتتتتت دارم مراسم حلیم پزی پخش کردن حلیم هدیه و زهرا روز منسوب به حضرت علی اصغر هدیه خان...
14 آبان 1393

روزهای خوب کودکی

سلام عشقم این مدت حسابی در گیر بودم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم چون مامان اکرم و بابا سعید تقریبا 10 روزی اینجا بودن البته همش خونه ما نبودن ویلای مادرجون ربابه بودن که تازه خریده چند روز طول کشید تا تمیزش کنیم و وسایل و جور کنیم دیروز مادرجون و بابا علی اومدن  و مامان اکرم و بابا سعید رفتن دایی صادق هم فعلا نقش تاکسی رو داره اونارو میاره اینارو میبره خلاصه مشغول واسه خودش دختر گلم تو این چند روز عید غدیر و بعد هم روز کودک اومد و رفتو روز کودک از مهد یک عروسک کوچولو گرفتی و بعد هم برای نهار رفتیم رستوران روز عید غدیر هم که از صبح تا شب پیش مامان اکرم و بابا سعید بودیم البته اون روز جشن نامزدی خاله زیبا دختر عمه عزیزم بود که متاسفا...
26 مهر 1393

برای مهگل

سلام عزیز عمه دیروز با مامان جونت صحبت کردم  خدار و شکر اسباب کشی کردن به خونه جدید و همه چیز رو به راه شده راستی مامانی گفت که دو روز که تکون خوردن شما رو حس می کنه الهی که عمه دورت بگرده که حالا دیگه حسابی خودنمایی می کنی عشقم منتظرتم زود به دنیا بیا  بوسسسسسسسسس  
12 مهر 1393

عاشقانه ای برای مهگلم

سلام عشششششققققققققق عمهههههههه مهگل نازم خوش اومدی به قلب عمه دختر نازنینم نمی دونم در نهایت همین اسم رو روت می ذارن یا نه اما بدون برای عمه همیشه مثل ماه می درخشی و مثل گل زیبا و خواستنی هستی مهگلم روزی که به دنیا بیای مطمئنم یکی از قشنگترین روزاست حتما همه چیز خوب و عالیه همه خوشحالن حتما تو اغوش مادر مهربونت می درخشی و پدرت از فرط خوشحالی چشماش برق می زنه می بینم که تو اون روز همه با خوشحالی به تو خیره شدیم و منتظریم تا چشمات و برامون باز کنی و هدیه هم همش ذوق می کنه و برای بغل کردنت بهانه می گیره عشق عمه شاید یه روزی با هدیه بشینین کنار هم و این وبلاگ و بخونین اون روز می خوام بدونی که اسمت رو درست کنار اسم هدیه تو قلبم گذاشت...
12 شهريور 1393